تصویر 5176 - انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۴۸ - حکیم رنجور بود و دوستی او را عیادت نکرد در شکایت و طلب حضور او گوید
نشانی در گنجور
انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۴۸ - حکیم رنجور بود و دوستی او را عیادت نکرد در شکایت و طلب حضور او گوید
قصه
حکیمی بیمار بود و دوستش به عیادت او نیامد. او در قالب شعر از این دوست خود گله می‌کند و می‌گوید که جهان دچار تغییرات ناخوشایندی شده است و دوستان به حال خود رها می‌شوند تا رنج و غم آنان را فرسوده کند. حکیم می‌گوید که با اینکه دچار محنت و رنج است، دلش همیشه به یاد دوستش است و لحظه‌ای از درخواست دیدار او دست نمی‌کشد. هر گاه کسی به دَرَش می‌آید، فکر می‌کند دوستش است که به دیدنش آمده است. او معتقد است که حتی اگر عقل جمعی دیگران هم ملامتش کند، باز هم دلیلی برای این جدایی نمی‌بیند و همچنان امیدوار است که دوستش به دیدارش بیاید. حکیم به این دوست شعرهای طعنه‌آمیز می‌گوید و بیان می‌کند که زخم زبان‌های دشمنان گزنده است ولی طعنه دوستان دل را نمی‌گزاید. با همه رنج و غم، او شب‌ها به یاد دوستش عشق و ناله می‌کند و از اشک‌هایی که می‌ریزد، آسمان را به طور مجازی زیباتر می‌کند. حکیم از شدت غم می‌ترسد که مرگ زودهنگام او را از میان بردارد و ابراز امیدواری می‌کند که بلا از او دور بماند.
متن اولیه
ای بدیع الزمان بیا و ببین که ز بدعت جهان چه می زاید دوستان را به رنج بگذاری تا فلکشان به غم بفرساید من بدین دوستی شدم راضی که ترا این چنین همی باید گرچه در محنتی فتادستم که دل از دیده می بپالاید به سر تو که هیچ لحظه دلم از تقاضای تو نیاساید به درم هر که دست باز نهد گویم این بار او همی آید تو ز من فارغ و دلم شب و روز چشم بر در ترا همی پاید خود به از عقل هیچ مفتی نیست زانکه او جز به عدل نگراید قصه با او بگوی تات برین بنکوهد اگرت نستاید این ندانم چه گویمت چو فلک پایم از بند باز نگشاید با سر و روی و ریش تو چه کنم رحمت تو کنون همی باید کاهنم پشت پای می دوزد وافتم پشت دست می خاید این دو بیتک اگرچه طیبت رفت تا دگر صورتیت ننماید گر بدین خوشدلی و آزادی خود دلم عذرهات فرماید ورنه باز اندر آستینم نه گر همی دامنت بیالاید جد بی هزل زیرکان گویند جان بکاهد ملامت افزاید طعنه دشمنان گزاینده است طیبت دوستان بنگزاید پوستینم مکن که از غم و درد فلکم پوست می بپیراید آسیای سپهر دور از تو هر شبم استخوان همی ساید عکس اشک و رخم چو صبح و شفق سقف گردون همی بیاراید نالهایی کنم چنانکه به مهر سنگ بر حال من ببخشاید دستم اکنون جز آن ندارد کار کز رخم رنگ اشک بزداید کیل غم شد دلم که چرخ بدو عمرها شادیی نپیماید در عمرم فلک به دست اجل می بترسم که گل برانداید چه کنم تا بلا کرانه کند یا مرا از میانه برباید
AI Prompt
Create a photorealistic image in the style of a Persian miniature depicting a wise man, bedridden and visibly ill, in his elegant chamber. The wise man appears deep in thought, surrounded by intricate Persian patterns and rich, vibrant colors. A window shows a beautiful sunset, symbolizing hope and longing. Imaginary, semi-transparent letters of poetry float around him, embodying his yearning for his absent friend. A sense of melancholy pervades the scene, yet there's a faint smile on the wise man's lips as he imagines the arrival of his friend. The interplay of light and shadow accentuates the emotional depth and cultural richness of the setting.