تصویر 6234 - جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۵ - فرستادن زلیخا دایه را به نزدیک یوسف علیه السلام و مطالبه مقصود کردن و ابا نمودن وی از آن
نشانی در گنجور
جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۵ - فرستادن زلیخا دایه را به نزدیک یوسف علیه السلام و مطالبه مقصود کردن و ابا نمودن وی از آن
قصه
زلیخا که از عشق یوسف غمگین و بی‌قرار بود، دایه‌اش را به سوی یوسف فرستاد تا از زبان او یوسف را به وصال زلیخا دعوت کند. دایه به یوسف گفت که زلیخا از کودکی عاشق او بوده و مدت‌هاست در رؤیاهایش او را دیده است. او افزود که زلیخا چیزی جز یوسف نمی‌خواهد و از او خواست که بر زلیخا ترحم کند و به او از محبتش ببخشد. یوسف در پاسخ به دایه، با احترام به زلیخا، گفت که او نمی‌تواند دستور خداوند را زیر پا بگذارد و مرتکب گناه شود. او زلیخا را بسیار دوست دارد و می‌داند چه لطف‌ها و محبت‌هایی از او دیده است، اما بر این باور است که باید به فرمان خداوند پایبند بماند و از نفس سرکش دوری کند. یوسف اعلام کرد که عهد کرده است به راه نبوت و پاکی بماند و از زلیخا درخواست کرد که او را از این وسوسه‌ها معاف کند و خود را نیز عذر بخواهد.
متن اولیه
زلیخا با غم با این درازی چو دید از دایه رحم چاره سازی بگفت ای از تو صد یاریم بوده به هر کاری هواداریم بوده مرا یک بار دیگر یاریی کن ز غمخواریم بین غمخواریی کن قدم از تارک من کن به سویش زبان من شو و از من بگویش که ای سرکش نهال ناز پرورد رخت را در لطافت ناز پرورد ز بستان جمال و گلشن ناز نرسته چون قدت سروری سرافراز ز جان و دل گل و آبی سرشتند در او شاخی ز باغ سدره کشتند چو برگ سربلندی داد آن شاخ سهی سرو تواش خواندند گستاخ عروس دهر تا در زادن افتاد ز تو پاکیزه تر فرزند کم زاد به فرزندیت آدم چشم روشن ز گلروییت عالم گشته گلشن کمال حسن تو حد بشر نیست پری از خوبی تو بهره ور نیست پری را گر نبودی شرمساری نماندی از تو در کنج تواری فرشته گرچه بر چرخ برین است به پیش روی تو سر بر زمین است فلک زینسان بلندت ساخت پایه فکن بر مبتلای خویش سایه زلیخا گرچه زیبا دلرباییست فتاده در کمندت مبتلاییست ز طفلی داغ تو بر سینه دارد ز سودایت غمی دیرینه دارد به ملک خود سه بارت دیده در خواب وز آن عمریست مانده در تب و تاب گهی چون آب در زنجیر بوده ست گهی چون باد در شبگیر بوده ست کنون هم گشته زین سودا چو مویی ندارد جز تو در دل آرزویی بر او ناکرده نقد زندگی گم ترحم کن خوش است آخر ترحم به لب هستی زلال زندگانی چه باشد قطره ای بر وی فشانی به قد هستی نهال میوه آور چه باشد گر خورد از میوه ات بر رضا ده تا ز لعلت کام گیرد بود سوز دلش آرام گیرد قدم نه تا سراندازد به پایت رطب چیند ز نخل دلربایت چه کم گردد ز جاه چون تو شاهی اگر گاهی کنی سویش نگاهی هوس دارد که با چندان عزیزی کند پیش کنیزانت کنیزی چو یوسف این فسون از دایه بشنود به پاسخ لعل گوهربار بگشود به دایه گفت کای دانا به هر راز مشو بهر فریب من فسون ساز زلیخا را غلام زر خریدم بسا از وی عنایت ها که دیدم گل و آبم عمارت کرده اوست دل و جانم وفا پرورده اوست اگر عمری کنم نعمت شماری نیارم کردن او را حق گزاری سری بر خط فرمانش نهاده به خدمتگاریم اینک ستاده ولی گو بر من اندیشه مپسند که پیچم سر ز فرمان خداوند ز بدفرمای نفس معصیت زای نهم در تنگنای معصیت پای به فرزندی عزیزم نام برده ست امین خانه خویشم شمرده ست نیم جز مرغ آب و دانه او خیانت چون کنم در خانه او خدای پاک را در هر سرشتی جداگانه بود کاری و کشتی بود پاکیزه طینت پاک کردار زنازاده نباشد جز زناکار ز مردم سگ ز سگ مردم نزاید ز گندم جو ز جو گندم نیاید به سینه سر اسراییل دارم به دل دانایی از جبریل دارم اگر هستم نبوت را سزاوار بود ز اسحاقم استحقاق این کار گلی ام رازها در وی نهفته ز گلزار خلیل الله شگفته معاذالله که کاری پیشه سازم که دارد از ره این قوم بازم زلیخا زین هوس گو دور می دار دل خویش و مرا معذور می دار که من دارم ز فضل ایزد پاک امید عصمت از نفس هوسناک
AI Prompt
Create a DALL-E prompt for a photorealistic image in the Persian miniature style, depicting the following story: Zuleikha, anguished and restless from her love for Joseph, sent her nursemaid to invite Joseph to unite with her on Zuleikha's behalf. The nursemaid told Joseph that Zuleikha had loved him since childhood and had seen him in her dreams for a long time. She added that Zuleikha desired nothing but Joseph and pleaded with him to take pity on Zuleikha and share his affection with her. In response, Joseph respectfully told the nursemaid that he could not go against God's command and commit sin. He expressed his deep respect for Zuleikha, acknowledging the kindnesses she had shown him, but he remained steadfast in his commitment to follow God's path and resist temptation. Joseph declared that he had vowed to remain on the path of prophecy and purity, and asked Zuleikha to spare him from these temptations and to forgive herself as well. The image should capture the intricate details and vibrant colors typical of Persian miniatures, featuring Joseph looking noble and serene, the nursemaid conveying Zuleikha's message with earnestness, and an atmosphere that reflects the emotional and religious tension of the scene.