تصویر 12493 - آذر بیگدلی » دیوان اشعار » حکایات » شمارهٔ ۱۸ - حکایت
نشانی در گنجور
آذر بیگدلی » دیوان اشعار » حکایات » شمارهٔ ۱۸ - حکایت
قصه
یک امیر با ثروت و قدرت بسیار، شبی پسر و غلام خود را به حضور طلبید و از آنان خواست که آرزوهای خود را بیان کنند. پسر امیر آرزو کرد که سراسر زمین زیر گنج او باشد و اسب‌های بسیاری داشته باشد تا بتواند در نعمت و شکوه زندگی کند و کسی با او برابری نکند. اما غلام، که فردی خردمند و روشن‌ضمیر بود، با تواضع گفت که آرزو دارد آزاد و خوشبخت باشد و بتواند دیگر بندگان را نیز آزاد کند. امیر وقتی سخنان هر دو را شنید، از خرد و بزرگی قلب غلام شاد شد و او را آزاد کرد. امیر بیان کرد که از دیدن این روحیه بلند و همت غلام نسبت به پسرش بیشتر خوشنود است و سرنوشت را به گونه‌ای یافت که آسمان وی را از فرزند محبوبش دور ساخته، اما به غلام متمایل کرده است.
متن اولیه
امیری امارت خدا داده داشت غلامی و فرزندی آزاده داشت شبی هر دو را در برابر نشاند ز درج لب اینگونه گوهر فشاند که هر یک ازین روزگار دراز هوایی که دارید گویید باز که بینم شما را در اندیشه چیست ز خونابه و می در این شیشه چیست پسر گفتش ای بخت آموزگار همی خواهم از گردش روزگار که باشد زمین زیر گنجم همه بهر دشتم از تازی اسبان رمه ز بسیاری نعمت و ناز من بگیتی نباشد کس انباز من غلام خردمند و روشن ضمیر زمین را ببوسید و گفت ای امیر همی خواهم از کردگار جهان که تا زنده ام آشکار ونهان خرم بنده و آزاد سازم ز جود نه ز ایشان که داند مرا بنده بود دگر از کرم بر فشانم درم کنم بنده آزادگان از کرم چو بشنفت از ایشان امیر این کلام ببوسید از مهر روی غلام نخستش ز مال خود آزاد کرد ز آزادی او دلش شاد کرد بگفت ای تو را بخت فیروزمند بلند اخترت کرده همت بلند شنیدم سراسر همه رازتان شد آویزه ی گوشم آوازتان همی بینم امروز فاش از نهان که فردا چه خواهید دید از جهان مرادم نه این بود از این سبز طشت دریغ آسمان بر مرادم نگشت مرا غیر ازین بود با خود قرار ولی نیست در دست کس اختیار برید آسمانم ز فرزند مهر بکام تو گردید و گردد سپهر ز تو دولت افزوده زو کاسته چه کوشم بکار خدا خواسته غلام چنینم ز فرزند به درخت برافشان برومند به
AI Prompt
Create a DALL-E prompt for depicting this story: "A wealthy and powerful emir called in his son and servant one night to express their wishes. The emir's son wished for the entire earth to be under his treasure and to have many horses so he could live in luxury and grandeur, unmatched by anyone. However, the servant, a wise and enlightened man, humbly wished to be free and happy and to be able to free other servants as well. The emir, upon hearing both, was delighted by the servant's wisdom and greatness of heart and granted him freedom. The emir expressed that he was more pleased with the servant's noble spirit than his son's and reflected that fate drew the skies towards the servant, away from his beloved son." Photorealistic image with Persian miniature style: Depict an opulent palace interior at night, with the wealthy emir seated majestically. The emir's son, dressed in lavish attire, proudly expresses his grandiose desires. Nearby, the servant, in modest clothing, speaks humbly with a calm and enlightened demeanor. The emir looks thoughtfully pleased as he listens. Use intricate patterns, rich colors, and detailed textures typical of Persian miniature art to convey the story's contrast between material wealth and spiritual wisdom. Highlight the servant's wise and gentle aura surpassing the son's opulence.